#بگو_سیب
#به_قلم_علی_عزیزی
#پارت_پنجاه‌ویک

چندلحظه با مکث ٬ نگاهش و تو چشمام به گردش درآورد: این که من از تابستون متنفرم و یا پاییز برام کسل کنندست نشونه ی تک بعدی بودنمه؟!
اخم ریزی کردم: بحث ما فقطفصلا نیست.بحث جهان بینی ماست٬ هرچند خیلی بی سلیقگیه اگه از تابستون بدتون بیاد.
تک خندی زد و سرش و تکون داد: ممنون از این رک گویی‌.
خودمم خندم گرفت٬ پریزاد رک و بی پروا خود نشون داده بود: حقیقت بود.تابستون برای من یعنی یه عالمه خاطره ی خوب.یعنی درخت انجیر حیاط پدربزرگ و بالا رفتن ازش برای چیدن انجیر.یعنی تعطیلی و جمع شدنمون تو نخلستون و دیدن خرما چیدنا.

یعنی همه ی میوه های خوش طعم دنیا و لم دادن زیر باد کولر و بی خیال درس بودن.یعنی ظهر هایی که ناهارمون آب دوغ خیار بود با کشمش زیاد٬ یعنی همه ی حس های قشنگ بچگی.تابستون و دوست نداشتن ته بی سلیقگیه.

نگاهش مهربون شد.با همون صدای خاصش نجوا کرد: دختر تو این همه سرزندگی رو از کجا پیدا می کنی.
دستم روی قلبم نشست٬ روی بزرگترین مرکز حس های وجودم : از این جا.
نگاهش خاص شد ٬ شاید در حد خاص بودن صداش : و فکر کنم این معجزه ی پری بودنه.
حرفش باعث شد مات بشم.این جمله ی آروم و دو پهلو عین یک لیوان آب خنک تو اوج گرما بهم چسبید.سکوت کردم و اون متفکر همچنان در پی کشف چیزی تو نگاهم بود.کیف ساز و روی دوشم انداختم: من دیگه می رم.خسته نباشین.
از فکر خارج شد.دستی به صورتش کشید: سلامت باشی.به سلامت.


با همون لبخند از اون اتاق پر نت خارج شدم و دل سپردم به پله هایی که منو به هوای آزاد برسونه.گفتن بعضی حرفا آدم و از خودش راضی می کنه.شنیدن یه سری حرف ها هم بیش تر این حس و بهت انتقال می ده‌.

اون معجزه ای که گفت حالم و خوب کرد.شاید واقعا این نگرش من معجزه بود.
معجزه برای این که میون سختی ها راحت کم نیارم.که پریزادی باشم که از دنیای پری ها اومده.
امروز بیش تر از هروقتی از اسمم خوشم اومد.بعد اون پریزاد صدا کردن خاصش و اون اشاره ی ریزش به معنی اسمم ٬ من حس کردم چقدر خوشحالم که اسمم ” پریزاده”
پری زاده شده ی عکاسی که به شکل عجیبی داشت خودش و با دنیای نت های اون مرد همگام می کرد.همون مرد سی و چندساله و خواننده ای که حالا عادت کرده بودم هرشب اینستاگرامش و چک کنم و یا شایدم میون لنز دوربینم چشم هاش و به حبس بکشم.

این عادت ها اگه عادت می موندن و از دنیای عادت به حس های دیگه ای سرک نمی کشیدن اشکالی نداشت.باید یه تابلو جلوی قلبم نصب می کردم که ”گذر از سرزمین عادت بدون مجوز ممنوع”
باید دنیام و کمی مدیریت می کردم.میون اون همه رنگ و شلوغی ٬ من گاهی احتیاج داشتم که از رنگ سیاهم کمک بگیرم تا حس هام از جاهای دیگه سردرنیارن.
با شنیدن اولین متلک از پسرنوجوونی که از روبرو می اومد و دلیلش اون کیف ساز بود ٬ سری با تأسف برای این جامعه ای که از هنر تنها مسخره کردنش رو یاد گرفته بودند تکون دادم و دستی برای تاکسی زرد رنگ بلند کردم.هوا تاریک شده بود و من میون این متلک ها مجبور بودم تاکسی بگیرم تا میون این آشفته بازار ذهنی کمی آرامش برای خودم بخرم

#ادامه_دارد